
می خواستم دیگر هرگز به تو فکر نکنم
می خواستم تو را برای همیشه از یاد ببرم
اما نمیتوانم .... نمیتوانم چهره ات را از یاد ببرم
اما..... چشمان مهربانت ،صدای گرمت
و حتی خنده های دل نشینت بامن سخن ها می گویند
نگاه پر مهرت هرگز به من دروغ نگفته است
من از چشمانت محبت را میتوانم بخوانم
من از لبانت بی آنکه حتی سخن بگویی ،
هزاران حرف عاشقانه می شنوم
من حتی میتوانم صدای طپش قلبت را
از دور دستها وقتی با من سخن میگویی بشنوم
پس چرا از من می گریزی
چرا همیشه سعی میکنی به من .....
چرا مرا از خود می رنجانی
میخوای من خود فرار کنم ....
مرا به کدام گناه مجازات می کنی
به گناه دوست داشتن تو
به گناه تشنه محبتت بودن
یا به گناه به تو پناه آوردن!
آیا تو به راستی از اینکه مراعذاب بدهی ،خشنود می شوی؟
میدانم که چنین نیست ....
از اینکه مرا بیازاری و لذت بری؟
باشد ولی
اگر خشنودی تو با آزار من ممکن می شود، من حرفی ندارم
حتی این هم مرا راضی می کند
اما …
واقعا این چه سرنوشتی است که برای من رقم خورده است
چه سرنوشتی که باید هرکس که مرا دوست میدارد
عذابم دهد!
تسخير
در دام چشمانش اسير شدم
عقل گفت : از دام چشمانش رها شو که آن
ديدگان ديگر تورا نخواهند نگريست
دل گفت: دوست دارم که با اوسخن از حقيقتی زيبا بگويم
عقل گفت: حقيقت زيبای او تو نيستی
دل گفت: آرزو دارم که دستان گرم اورا در دست بگيرم
عقل گفت: دستان او جز سردی تلخی را به تو هديه نخواهند کرد
دل گفت: می خواهم هزاران بار برای او بميرم
عقل گفت: بمير ولی کسی از مردن تو افسوس نخواهد خورد
دل گفت: دوست دارم که از لبانش زيباترين جمله دنيا را بشنوم
عقل گفت: انتظار بيهوده نکش هرگز نخواهد گفت
دل گفت: می خواهم به او بگويم که دوستش دارم وبی او ميميرم
عقل گفت: تنها از او خاطره ای به جا می ماند چون او خواهد رفت...
دل گفت: حاضرم بسوزم حاضرم بميرم اما ميگويم که دوستش دارم
ديگر ازعقل کاری بر نمی آيد
عشق تو تمام روح و جان مرا وعقل مرا تسخير کرده است آخر

نازنینم...
عاشقونه پرستش کردنت هنوز دین منه...
میدونم که میدونی عشق تو آیین منه...
وقتی که عاشق شدم ، عین شقایق شدم...
غم واسه من نفس شد...
نبودی، ندیدی، دلخوشیم یه عکس شد...
نبودی،ندیدی پریشونیامو...
فقط باد و بارون شنیدن صدامو...
تو روكه خواستم ازعمق قلب شکستم...
نبودی،ندیدی بدون تو شکستم...
حالا قلب من یه مسافر داره...
که تا جون داره چشم به راش میذاره...
تا از شهر دور جدایی بیاد...
همه هستیمو واسه چشمات میدم...
بیاجونمو پات میدم...

هرگز تو را فرموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که تو را دوست دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در وجودت دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست میکشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی
فرسنگها راه خواهم پیمود
چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام
دوستت دارم تا بی نهایت

تو
غمی خواهم که غمخوارم تو باشی
دلی خواهم دل آزارم تو باشی
جهان را یک جوی ارزش نباشد
اگر یارم اگر یارم تو باشی
ببوسم چوبه دارم به شادی
اگر در پایه آن دارم تو باشی
به بیماری دهم جان و سر خود
اگر یار پرستارم تو باشی
شوم ای دوست پرچمدار هستی
در آن روزی که سردارم تو باشی
رسد جانم به فوق قاب قوسین
که خورشید شب تارم تو باشی
کشم بار امانت با دلی زار
امانت دار اسرارم تو باشی

محکوم
قلبم محکوم شد به ساده بودن
غرورم محکوم شد به خونسرد بودن
احساسم محکوم شد به کم حرف بودن
دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن
چشمانم محکوم شد به مهربان بودن
دستهایم محکوم شد به سرد بودن
پاهایم محکوم شد به تنها رفتن
آرزوهام محکوم شد به محال بودن
وجودم محکوم شد به تنها بودن
عشقم محکوم شد به محبوس بودن
و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن
و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق بودن

به سراغ من اگر میاید
نرم و آهسته بیایید
که مبادا ترک بردارد
چینی نازک تنهای من

هرگز تو را فرموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که تو را دوست دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در وجودت دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست میکشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی
فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام
دوستت دارم تا بی نهایت

یکی را دوست میدارم ،
آن را احساس کردم در قلبم،
او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است،
او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است.
یکی را دوست میدارم،
آری ! او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است .
قلبم او را دوست می دارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم


زيبای من سلام
من از ديار عشق به تو نامه می نويسم! اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬ بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند٬ ماه تمام شب را به دنبال خورشيد
می گردد….
عمری می خواستم كه عشق را با مداد رنگی هايم نقاشی كنم٬ غافل از اينكه عشق يعني يكرنگی! اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از نگاهت خواندم. چه روز با شكوهی بود! آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم: باران برای من٬خورشيد برای تو٬برف برای من٬ستاره ها برای تو….
ولی از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به موهای
سپيدم نگاه كن!همه می گويند خيلی زود پير شده ام٬ ولي تو كه می دانی همان برف هايی كه مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستاره
می ارزيد….
من بازی عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم٬ ولی ای كاش می توانستم يك بار ديگر دلم را به تو ببازم. حيف كه ديگر نمی توانم٬ كمی شكسته شده ام. برای اين همه زيبايی نفس كم می آورم…
اين نامه را با قاصدك برايت می فرستم. تا يكی دو روز ديگر به دستت می رسد. تا آن موقع من به اميد وصالت برای هميشه خوابيده ام . شك ندارم كه در زير خاك هم خواب تو را
می بينم. از اين كه بيش ازاين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتنی شده ام متاسفم! مرا ببخش٬ مجنون خوبي برايت نبودم…
به اميد ديدار

باران
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

خوشبختی
آن قدر دلتنگ چشمانت هستم
كه نمی توانم در هيچ چشم ديگری نگا ه كنم
بيقرارم آنقدر
اتفاقی دل غمگينم را شاد نمی كند كه هيچ
گريستن شانه هايت را كم دارم برای
هايی كه بارها و بارها در خواب و خيال تكيه گاه دل عاشقم بود شانه
صبر می كنم
ميمانم و عاشق
خوشبختی از آن عاشقان است كه
